تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

گـآهے سـنگــבل تـریـن آدم בنیـآ هـم کهـ بـآشے،

یـک آלּیـآב کـسے روی قـفسهـ سیـنهـ ات

ســنگــینے میکــنــב آלּ وقــت بهـ طــور کـآملا غریزے،

نـفــس عمیـقے میکــشے تـآ ســنگ کـــوب نـکـنے

چه حـرف


بی ربـطیست

کـــه مــرد

گریـــه نمــی کند !


گاهـــی آنقدر بغــــض داری ...

کـــه فقـــط


بایــد مـــرد بــاشـی

تـا بتوانی گریـــه کنـــی

هـــــﮯ فلانــــــــــــــــــــﮯ


عاشقـــ ــــانـﮧ ها ـــﮯ مــــرا

بـــ ﮧخـــــودت نگیـــــر

مخــــ ــــ ــاطب مــــטּ

معشـــــــــღـــــــوقـــﮧ ایــست ڪــــــﮧ


وجــــــــودش را بــــ ــــﮧ


 " دنیـــــایـــــــﮯ " نمیـــــدهــــم

بغض داری؟
آروم نـیستی؟

دلت بـــراش تـنگ شده!

حــــوصله هـیـچـکسو نــــداری؟!

حالا…

یــاد لحظه ای بیفت کـه

اون هــمه ی بی قــــراری هــای تــــو رو دیــــــد

امـــــــا !!!

چـشمـاشـو بست و رفــت… !

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ | ٢:٥۸ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

اتل متل جدایی، عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون، یه دل دارم پر از خون، عشقم رفته هندستون، خونم شده قبرستون.
یه عشق دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار، اسمشو بذار بچگی تا آخر زندگی.
آچین و واچین تموم شد!
عمر منم حروم شد!

 

سلام به دوستان عزیزم چندوقتی هست گاه گاهی دل شعلورمیشه وتمام حرفاشوروی کاغذای باطله می یاره که خب آخرشم تنهاجاشون سطل آشغال میشه البته گاهی تکه هایی ازهمین کاغذپاره هاخودشونواینجانشون میدن.....

 بادوستی صحبت می کردم بحثمون کشید به دوست داشتن گفت تاحالاشده کسی روبخوای گفتم کسی رومیخواستم که الان تنها داشتنش شده واسم ی رویا گفت بحث دوست داشتن همیشه بوده به نظرمن اول باید کسی رو انتخاب کنی بعدش عشق خودبخودمی یاد راستش از حرفش خندم گرفت دلیلشو پرسید گفتم توهیچ کتابی تعبیری از عشق به اینصورت نخوندم نمیدونم شاید اینم جزچندین هزار تعبیرغلط عشقه پرسید تعبیرتوازعشق چیه گفتم تواوج نفرت عاشق عشقت باشیو بزرگی عشقودرک کنی تواوج خیانتش حس کنی هنوزوفادارش هستی تواوج نبودن توی لحظه هات هیچوقت تنهاش نزاریو همیشه همه جا توهرزمان به یادش باشی وو....گفت عشق وجود نداره چون هیچوقت هیچکس نتونسته ثابتش کنه گفتم همین حرفت می تونه عشقو به معنای واقعیش تعبیر کنه .........خب توی این بحث ظاهرا هیچ کدوم کم نیوردیم ..........

ازدوستان عزیزم انتظارندارم پای حرفام بشینند شاید حوصلتون نشه اماواسه دل خودم می نویسم شاید مرحمی بر زخم های چرکینم بشه

منو...... اونو...... هشت سال انتظاربی پایان

باد سرد پاییزی
نم نم بارون
خش خش برگا
نیمکت پارک
همه وهمه یادته
خسته ام از فکر به تو
دوست دارم باشم کنارت
خیلی مردی منو کشتی و رفتی
اخه من ساده هنوز دوست دارم
یکی بیاد بگه همش دروغه
همش خوابه
اونی که مال منه کنارمه
از وقتی رفتی دلم آروم نداره
واسه نگات چشام خیس خیسه
کاش بتونم دست کس دیگه ای رو بگیرم
آخه دل سادم هنوز واسش تو سینه میتپه
خدایا بسه زجرم نده...

 

 

گاهی اوقات برای فراموش کردن یا شایدم فراموش شدن تمام تلاشتو میکنی

زمانی که یه پله مونده که همه چیزا تقریبا عادی بشه

همه چیز تغییر میکنه

تمام چیزایی رو که داشتی فراموش میکردی جلو روت می بینی

تمام تلاشتو میکنی که همه چیزا روندِ عادیشونو طی کنن

به خودت تلقین میکنی

قصدت اینه که مسیری رو که اومدی ادامه بدی

اما آخرش شکست می خوری

و بازم شکست می خوری

چون اون نیومده بود بمونه

بازم میزاره میره

آخه اگه قرار بود بمونه که نمی رفت

اینجاست که فکر می کنم و میگم اون بازم میاد و بازم میره

دلیلشو می دونم : هر فردی نیاز داره که اونو  دوست داشته باشن 

مگه یه فرد در طول زندگیش چند بار پیش میاد که افراد دیگه اونو اینجوری دوست داشته باشن؟

واسه همین هیچ وقت کامل ترک نمی کنه

شاید بهتر باشه این بار من بعد از تولدش . . .

 

مخزن کلماتم به یک باره نیست شده

 نمی دانم از کجا باید شروع کرد به گفتن

از اتاقک کوچکم

از بازی این چرخ آفرینش

از باختن تمام برگهای برنده ام

از امیدی که در کوچه های نامیدی پرسه می زند

حال . . .

در پشت دیوار انتظار روزها را سخت می گذرانم

نمی دانم شادم یا نه . . .

اما غمگین نیستم

حال می دانم که هیچ نمی دانم

آنهمه صمیمیت که یکباره همچون کوه یخی در برابرم ایستاد

می گویم اشتباه زیاد کرده ام

می خواهم خود را قانع کنم . . . !!

از خود می پرسم کدامین اشتباه

هیچ چیز جز سکوت نمی یابم

یک نگاه به پشت سر می اندازم

یک روز اشتیاق برای آمدن

یک روز بهانه برای نیامدن

سکوت . . .

هم همه ی افکار پریشانم آزرده ام می کند

راهی نیست . . .

زین پس در گوشه ذهنم بارها تکرار می کنم

من اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 میدانستم که نیستی اما باز منتظرت میشدم لحظه ها را پس می زدم تا به لحظه امدنت برسم گریه ها را جمع می کردم شاید دل سنگ تورا بسوزانند چشم هایم را به زمین میدوختم تا گامهای خسته ات را بر انها بگذاری و برایت میمردم شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی...!!

 

 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

 

 

هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید

بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید

 

 

وقتی دیدم تو چشمات یه دنیا غم نشسته ،

بغض سیاه حسرت راه گلوت رو بسته

برای آخرین بار دست من و گرفتی ٬

وقتی هنوز نرفته بهونه میگرفتی ...

وقتی که گفتی برو ٬ گریه امونم نداد ٬

وقتی که خواستم بگم میخوام بمونم باهات

به تو که دل سپردم ٬ غم ها رو بی تو خوردم ٬

من رو نبر از یادت ، منی که بی تو مردم ...

 

 

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست...

اما حیف این تازه اول یک زندگیست...

زندگی چیزیست شبیه یک حباب..

عشق آبادیه زیبایی در سراب...

فاصله با آرزو های ما چه کرد...

                                کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

 

باور تلخ نبودنت...

تاوان کدامین اشتباه بود؟

تو گفتی بمان و من ماندم...

اکنون که تو رفته ای...

من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی

خود خیره شده ام...

و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

میروی و من نگاهت میکنم...

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

یک عمر برای گریستن وقت دارم...

اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...

و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

                                               

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت

    پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

        زنده ها خیلی براش کهنه بودن

            خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

                 هوای تازه دلش می خواست ولی

                      اخرش تو غبارا زد و رفت

                           دنبال کلید خوشبختی می گشت

                                خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

 

 

 

هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در این سه واژه کوتاه:

او دوستــــــــــــــم ندارد...

 

جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

حال که تنها می توانم بنویسم از حالی که دیگر حال نیست ،

 این تنها کار که ابزارش در دست من است، می نویسم از

 آرزوهای برباد رفته تا تسکین کاش هایم شود . روزی در جواب

کسی که یادم نیست که بود و نوشته بود اگر خدا بودم کسی

گرسنه نمی خوابید، دردمندی به درد هایش عادت نمی

کرد،خسته از راهی برای لحظه ای آرامش ،سایه از ناکسان

کرایه نمی کرد،کودکی حسرت آغوش نداشت،دستان مرد

خانه ای خالی نمی ماند ،زنی شرافتش را حراج لقمه ای نان

نمی کرد و... نوشتم : خدا باش. اکنون اما ، با تمام وجود می

 خواهم خدایی باشد تا خداوندی ناکرده ما را جبران کند .

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

قلب من می گه که هستی اماچشمام میگه نیستی

خیلی سخته باورم شه که توپیشم دیگه نیستی

بگو که هنوز چشاتو روبه عشق من نبستی

چشم من میگه تورفتی اماقلبم میگه هستی

حالاکه همش خیال بزاردستاتوبگیرم

بزارتو فرض محالم باتوباشم تا بمیرم

بزارعاشقت بمونم بزارعاشقت بمونم بزارعاشقت بمونم

حالاکه همش تورویاست نزاردلتنگت بمونم

مرگ بیداری برامن اینو خیلی خوب میدونم

بزارعاشقت بمونم بزارعاشقت بمونم بزارعاشقت بمونم

 

عشقم یادته می گفتی عاشق صدای گیتارتم.!

یادته می گفتی دوست دارم تاهمیشه صدای گیتارتوبشنوی ... یادته؟؟؟؟

بدونکه دیگه گیتارم هم بی صداشده...

وبه حرمت عشقمون تاهمیشه سکوت کرده!!؟

 

راستی این روزا دارم باخودم تمرین می کنم...

میدونم خوشت نمی یاداینو تووب بنویسم...

ولی هرچی سعی کردم توچشات زول بزنمو بهت بگم نتونستم...

آره گلم دارم دل بریدنو تمرین می کنم!!!!؟

نمیدونی ثانیه ای هزاربارتوامتحانش ردمیشم!!!!

اماخوب دیگه کم کم مک باید حقیقت روبپذیریم ....نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی خوبه گفتم حقیقت هنوزم یادته گفتی حقیقتاعشقمون پاک؟؟؟؟

پس چراهمه میگن حقیقت تلخه !!!!!

 منکه میگم تلختراز زندگی نیست؟؟؟؟؟؟

هرکاری کردم دلموراضی کنم دیگه بهت فکرنکنه ولی مگه میشه؟

گفته که میخواد همش توخاطراتت زنده باشه عزیزم!!!

هرچی میگم یک خاطره واسم رو می کنه؟

همش توروبیادم می یاره....

هرجای این شهررونگاه می کنم توجلوی چشامی...

بگوآخه من بایدبااین خاطراتت چکنم؟؟؟؟؟

نگوکه صبورباشم که دیگه صبری نمونده واسم...

توبگومن چکنم بااین دل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید بهتر خودت جواب دلمو بدی!!!

نکنه هنوز نفهمیده چی شد؟شایدم فکرمی کنه ایناهمش ی خوابه...

شایدم میدونه ولی میخوادتوناباوری سرکنه؟!!!!!!!!

نظرتوچیه؟؟؟؟؟؟؟

توبگی قلبمم مثل گیتارم به حرمت تووعشقمو سکوت میکنه!!!

گرچه خیلی وقته که قفل سکوتو به درش زده!!!!!!

تواماخبرنداری؟

بانوی من میدونم امشب عروسیته....

درسته خیلی اسرارکردی باشم...

امانتونستم قبول کنم...

گلم قلب من دیگه تحمل دیدن اینکه عشقش...

توی آغوش دیگری باشه رونداره...

خدایاخودت عشقموحفظ کن ...

خوشبختش کن خواهش میکنم....

امشب بگوچطوربایدسرکنم...

چطوراین دلموآرم کنم که اینهمه بهونتو نگیره...

قلب من زندگی روبی تونمیخواد...

پس چراازم قول گرفتی که همیشه میخوای منو تواوج ببینی؟؟؟؟

من بی تو چطورتواوج باشم؟؟؟

عشقم توبگومن چه کنم؟؟؟؟؟من چطورنبودت روبپذیرم؟؟؟؟؟؟؟

ذهنم یاری نمی کنه تااینجاشم به زور.....

چقدردوست داشتم تولباس عروس ببینمت...ولی افسوس...نشد

چی شدپس...... گلم چراهمه چیز یهو عوض شد......

سخته گفتنش اما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گل من باغچه ی نوت مبارک....!!!!!

 


یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ | ٦:٥۱ ‎ب.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

تادیدمش خیلی خوشحال شدم اماهمینکه نگاش به نگام

افتاداشک توچشاش جم

شدوقتی باهام صحبت کرد حالم خیلی بدشد مات مونده بودم

زبونم بدامده بود.... آخه

چراهمه چیز جلوی چشام به رنگ سیاه شده............ انگار به

بن بست رسیدم همون

 جایی که هیچ بازگشتی نداره...توی حال خودم نبودم صدام

میزدمن هچی نمی فهمیدم شوک

 خیلی سنگینی بود انگار ی مرده باشم......روی پاهام

بندنبودم.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ذهنم تمام خاطرات رو از بچگیم تابه امروز از جلوی چشام مثل

یک حلقه فیلم ردمی

کردنمیدونیدچه گردوخاکی توذهنم به پاشده بود...از آخر شروع

شدامابه سرعت نور به

بچگیم رسید انگارکه فیلمو به عقب برگردونی یک پسربچه رو

نشونم داد پراز شادی لبخند

چه دنیای بزرگی داشت چقدرزیبابود حتی زشتی های

دنیاروقشنگ میدید پراز ....پراز

آرزوهای بزرگ اینقدر نزدیک میدیدشون که انگاربه همشون

رسیده.... ذهنم به سرعت دفتر

خاطراتم رو ورق میزد انگاراونم خسته بودکم کم زشتی های

دنیا رونما  می

شدهمینطورخاطرات خوب و بدکه باهاش داشتم ازجلوی چشام

می گذشت کم کم دنیای

 پسربچه  کوچیک وکوچیکتر می شد دیگه ازاون زیبایی ها هیچ

اثری نبود همه چیز به نظرش

سیاه می یومد آرزوهاش یکی پس ازدیگری ازبین میرفتن

تاجایی که هیچ اثری ازشون

باقی نمود وتنها چیزی که جلوی چشام بود بن بست بودبن

بستی بی انتها...هنوزم باورم

نمیشد... خیلی به دیوار نزدیک بودم هرطرفو نگاه می کردم دیواربود به هرطرف می دویدم

تنها به دیوارهای سیاه میرسیدم هرکاری کردم نتونستم راهی

به بیرون پیداکنم چشام

دیگه سوی دیدن نداشت... پاهام دیگه نای رفتن نداشت.... تنم

دیگه نمی

 کشید.....تاجایی که به قدری دنیام تنگ شده که دیگه نمی

تونم نفس بکشم....

 

یکاعتراف...گلم...دیگه به آخررسیدم.؟!!!!!!

منوتو نمیدونستیم که بدون هم میمیریم 

مادوتابایدبمونیم دستای هموبگیریم

مابایدمثل قدیما دست تودست هم بزاریم

منوتو به غیر مردن دیگه هیچ راهی نداریم 

کاش می شد یروزدیگه تورومیدیدم دوباره

توبدون بعدازجدایی چشم من اشکی نداره

بخدا دارم میمیرم گرچه گفتی برمی گردی

چشماتو واکن عزیزم ببین بادلم چه کردی

دیگه بعدازاین جدایی هشکی درمونم نمیشه

هشکی مثل توعزیزم مرحم دردم نمیشه

اماهیچوقت ندونستی که بدون تو میمیرم

بظاراین لحظه ی آخردستای توروبگیرم

اگه دستات مال من بود آرزوهام زنده میشد

حالاکه رفتی عزیزم اگه میموندی چی میشد

دیگه بعدازاین جدایی عاشق هشکی نمیشم

حتی توبیای کنارم دیگه عاشقت نمیشم

حالاکه ازمن گذشتی دیگه از زندگی سیرم

آرزومه حتی یکباردستای تورو بگیرم

میدونم برنمی گردی امامنتظرمیمونم

تو واسه همیشه رفتی آره من اینومیدونم

 

 

پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ | ٧:۳٤ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir