تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

http://s6.picofile.com/file/8240171650/TeamViewer_Setup.exe.html

سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳٩٤ | ٥:۳۳ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

آره برگشتم بگم ازمتن وبلاگم متنفرم

 

(تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد)

یجورایی ازمخاطب اصلی این وبلاگ متنفرم که همه چیزوبهم به بدترین شکل فهموند

خیلی وقت حضوریک نفر به  معنای واقعی زندگیموکاملاعوض کرده یجورایی مسیرموکاملا

عوض کرده بهم خیلی چیزهاروفهموند (حسهای خوب ، پابندموندن وازهمه مهتروفاداریوعشق )خیلی وقته دیگه شباهم خواب بچشام نمیا دست خودم نیست دست دلمه ذهنم بدجوری درگیرشه یکبار اونیوکه میخواستم ازدست دادم ولی اونوفقط میخواستم اما اینبارمترسم همه چیزموازدست بدم ازوقتی که امده تاز معنی زندگیوفهمیدم روزای بیرنگم رنگی شدن تمام ثانیه های پرعذابویک نواخت جاشونوبه ثانیه های خاطره سازو قشنگ وفراموش نشدنی داده خلاصه که همه چیزعوض شده اما انگارسرنوشت نمیخوادواسه یکبارم که شده به دل مابنویسه این روزابه همه چی فکرمیکنم غیرازخودم چون انسان توی یک مقطع اززندگیش خلاصه میشه دریک نفر کاش خداهم یکم مهربون بود کاش بجای ترس ازبهشتوجهنمش به زیباترین شکل به آدماش عشق میورزیدند کاش خداهرگزبه بنده هاشوبه هیچ بهشتوجهنم وهیچ چیزدیگه ای جزخودش وعده نمیداد خدا بمن گوش بده فقط چنددقیقه ببین من شایدفقط مسئول کارهای خودم باشم اماتومسئول تمام این کارهایی پس بزارحداقل ی شیرینی ی امید تو زندگی ای که تلخ ترازتموام قهوه هایی که باخوش خیالی توشون دنبال فال شیرین میگشتم باشه خودت شاهدی هرثانیه صدات کردم شاهدی   که چقدالتماست کردم من جای توبودم حداقل جواب این همه تلاشومیدادم نه اینکه مثل همیشه سکوت کنم سکوتت که بدردمن نمیخوره ی سوال دارم این دنیاتوبکام آدمات حروم کردی که اون دنیابجاش چی بهشون بدی؟ کاش هرچی که تواون دنیامیخواستی بدی توی همین دنیابهشون میدادی تاتوی این دنیات بنده هات شادوراحت زندگی کنن کاش بهشتت روتوی همین دنیابهمون میدادی من عمرابدی نمیخواممم همین عمرکوتاهم که دادی ازسرم زیاده بهشتتم نمیخوام فقط بزارتوی این دنیابه چیزهایی که میخوام برسم توقعم زیادنیست خواسته هام کمه همین قدرکه تو باشیو ، عشقمو ، منو ، ی زندگی آرومو یجاواسه آرامش بسه واسم توقعم همین قدره فکرنکن این نسبت به اون همه وعده هایی که دادی زیادبحساب بیاد

پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

گـآهے سـنگــבل تـریـن آدم בنیـآ هـم کهـ بـآشے،

یـک آלּیـآב کـسے روی قـفسهـ سیـنهـ ات

ســنگــینے میکــنــב آלּ وقــت بهـ طــور کـآملا غریزے،

نـفــس عمیـقے میکــشے تـآ ســنگ کـــوب نـکـنے

چه حـرف


بی ربـطیست

کـــه مــرد

گریـــه نمــی کند !


گاهـــی آنقدر بغــــض داری ...

کـــه فقـــط


بایــد مـــرد بــاشـی

تـا بتوانی گریـــه کنـــی

هـــــﮯ فلانــــــــــــــــــــﮯ


عاشقـــ ــــانـﮧ ها ـــﮯ مــــرا

بـــ ﮧخـــــودت نگیـــــر

مخــــ ــــ ــاطب مــــטּ

معشـــــــــღـــــــوقـــﮧ ایــست ڪــــــﮧ


وجــــــــودش را بــــ ــــﮧ


 " دنیـــــایـــــــﮯ " نمیـــــدهــــم

بغض داری؟
آروم نـیستی؟

دلت بـــراش تـنگ شده!

حــــوصله هـیـچـکسو نــــداری؟!

حالا…

یــاد لحظه ای بیفت کـه

اون هــمه ی بی قــــراری هــای تــــو رو دیــــــد

امـــــــا !!!

چـشمـاشـو بست و رفــت… !

چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ | ٢:٥۸ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

اتل متل جدایی، عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون، یه دل دارم پر از خون، عشقم رفته هندستون، خونم شده قبرستون.
یه عشق دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار، اسمشو بذار بچگی تا آخر زندگی.
آچین و واچین تموم شد!
عمر منم حروم شد!

 

سلام به دوستان عزیزم چندوقتی هست گاه گاهی دل شعلورمیشه وتمام حرفاشوروی کاغذای باطله می یاره که خب آخرشم تنهاجاشون سطل آشغال میشه البته گاهی تکه هایی ازهمین کاغذپاره هاخودشونواینجانشون میدن.....

 بادوستی صحبت می کردم بحثمون کشید به دوست داشتن گفت تاحالاشده کسی روبخوای گفتم کسی رومیخواستم که الان تنها داشتنش شده واسم ی رویا گفت بحث دوست داشتن همیشه بوده به نظرمن اول باید کسی رو انتخاب کنی بعدش عشق خودبخودمی یاد راستش از حرفش خندم گرفت دلیلشو پرسید گفتم توهیچ کتابی تعبیری از عشق به اینصورت نخوندم نمیدونم شاید اینم جزچندین هزار تعبیرغلط عشقه پرسید تعبیرتوازعشق چیه گفتم تواوج نفرت عاشق عشقت باشیو بزرگی عشقودرک کنی تواوج خیانتش حس کنی هنوزوفادارش هستی تواوج نبودن توی لحظه هات هیچوقت تنهاش نزاریو همیشه همه جا توهرزمان به یادش باشی وو....گفت عشق وجود نداره چون هیچوقت هیچکس نتونسته ثابتش کنه گفتم همین حرفت می تونه عشقو به معنای واقعیش تعبیر کنه .........خب توی این بحث ظاهرا هیچ کدوم کم نیوردیم ..........

ازدوستان عزیزم انتظارندارم پای حرفام بشینند شاید حوصلتون نشه اماواسه دل خودم می نویسم شاید مرحمی بر زخم های چرکینم بشه

منو...... اونو...... هشت سال انتظاربی پایان

باد سرد پاییزی
نم نم بارون
خش خش برگا
نیمکت پارک
همه وهمه یادته
خسته ام از فکر به تو
دوست دارم باشم کنارت
خیلی مردی منو کشتی و رفتی
اخه من ساده هنوز دوست دارم
یکی بیاد بگه همش دروغه
همش خوابه
اونی که مال منه کنارمه
از وقتی رفتی دلم آروم نداره
واسه نگات چشام خیس خیسه
کاش بتونم دست کس دیگه ای رو بگیرم
آخه دل سادم هنوز واسش تو سینه میتپه
خدایا بسه زجرم نده...

 

 

گاهی اوقات برای فراموش کردن یا شایدم فراموش شدن تمام تلاشتو میکنی

زمانی که یه پله مونده که همه چیزا تقریبا عادی بشه

همه چیز تغییر میکنه

تمام چیزایی رو که داشتی فراموش میکردی جلو روت می بینی

تمام تلاشتو میکنی که همه چیزا روندِ عادیشونو طی کنن

به خودت تلقین میکنی

قصدت اینه که مسیری رو که اومدی ادامه بدی

اما آخرش شکست می خوری

و بازم شکست می خوری

چون اون نیومده بود بمونه

بازم میزاره میره

آخه اگه قرار بود بمونه که نمی رفت

اینجاست که فکر می کنم و میگم اون بازم میاد و بازم میره

دلیلشو می دونم : هر فردی نیاز داره که اونو  دوست داشته باشن 

مگه یه فرد در طول زندگیش چند بار پیش میاد که افراد دیگه اونو اینجوری دوست داشته باشن؟

واسه همین هیچ وقت کامل ترک نمی کنه

شاید بهتر باشه این بار من بعد از تولدش . . .

 

مخزن کلماتم به یک باره نیست شده

 نمی دانم از کجا باید شروع کرد به گفتن

از اتاقک کوچکم

از بازی این چرخ آفرینش

از باختن تمام برگهای برنده ام

از امیدی که در کوچه های نامیدی پرسه می زند

حال . . .

در پشت دیوار انتظار روزها را سخت می گذرانم

نمی دانم شادم یا نه . . .

اما غمگین نیستم

حال می دانم که هیچ نمی دانم

آنهمه صمیمیت که یکباره همچون کوه یخی در برابرم ایستاد

می گویم اشتباه زیاد کرده ام

می خواهم خود را قانع کنم . . . !!

از خود می پرسم کدامین اشتباه

هیچ چیز جز سکوت نمی یابم

یک نگاه به پشت سر می اندازم

یک روز اشتیاق برای آمدن

یک روز بهانه برای نیامدن

سکوت . . .

هم همه ی افکار پریشانم آزرده ام می کند

راهی نیست . . .

زین پس در گوشه ذهنم بارها تکرار می کنم

من اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 میدانستم که نیستی اما باز منتظرت میشدم لحظه ها را پس می زدم تا به لحظه امدنت برسم گریه ها را جمع می کردم شاید دل سنگ تورا بسوزانند چشم هایم را به زمین میدوختم تا گامهای خسته ات را بر انها بگذاری و برایت میمردم شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی...!!

 

 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

 

 

هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید

بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید

 

 

وقتی دیدم تو چشمات یه دنیا غم نشسته ،

بغض سیاه حسرت راه گلوت رو بسته

برای آخرین بار دست من و گرفتی ٬

وقتی هنوز نرفته بهونه میگرفتی ...

وقتی که گفتی برو ٬ گریه امونم نداد ٬

وقتی که خواستم بگم میخوام بمونم باهات

به تو که دل سپردم ٬ غم ها رو بی تو خوردم ٬

من رو نبر از یادت ، منی که بی تو مردم ...

 

 

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست...

اما حیف این تازه اول یک زندگیست...

زندگی چیزیست شبیه یک حباب..

عشق آبادیه زیبایی در سراب...

فاصله با آرزو های ما چه کرد...

                                کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

 

باور تلخ نبودنت...

تاوان کدامین اشتباه بود؟

تو گفتی بمان و من ماندم...

اکنون که تو رفته ای...

من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی

خود خیره شده ام...

و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

میروی و من نگاهت میکنم...

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

یک عمر برای گریستن وقت دارم...

اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...

و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

                                               

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت

    پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

        زنده ها خیلی براش کهنه بودن

            خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

                 هوای تازه دلش می خواست ولی

                      اخرش تو غبارا زد و رفت

                           دنبال کلید خوشبختی می گشت

                                خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

 

 

 

هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در این سه واژه کوتاه:

او دوستــــــــــــــم ندارد...

 

جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

حال که تنها می توانم بنویسم از حالی که دیگر حال نیست ،

 این تنها کار که ابزارش در دست من است، می نویسم از

 آرزوهای برباد رفته تا تسکین کاش هایم شود . روزی در جواب

کسی که یادم نیست که بود و نوشته بود اگر خدا بودم کسی

گرسنه نمی خوابید، دردمندی به درد هایش عادت نمی

کرد،خسته از راهی برای لحظه ای آرامش ،سایه از ناکسان

کرایه نمی کرد،کودکی حسرت آغوش نداشت،دستان مرد

خانه ای خالی نمی ماند ،زنی شرافتش را حراج لقمه ای نان

نمی کرد و... نوشتم : خدا باش. اکنون اما ، با تمام وجود می

 خواهم خدایی باشد تا خداوندی ناکرده ما را جبران کند .

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir