تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

بنام اوآغازمی کنم که عاشق ومعشوق می سازدوجدایی راخودمسیری

 

 

 

 وبه نام او آغازمی کنم که برای اولین بارتوانست دروازه قلبم رافتح

 

کندوچنان با تیر عشق قلبم رانشانه گرفت که حتی حق اعتراض به اوراهم ندارم

 

خاطره آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه اما همیشه

دلت برای کسی تنگ میشه که نمی تونی عکسش روی دیوار

اتاقت بزنی

 

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

 

هردوگمان می کردندکه حسی آنی آنان را به یکدیگرپیوندداده است

 

این گمان زیباست ، اماتردیدزیباتراست

 

گمان می کردندهرگزچیزی میانشان نبوده است

 

چراکه یکدیگررانمی شناخته اند

 

امابایددید

 

عقیده خیابانها،پلکان وراهروهاکه شایدسالهاپیش

 

عبورآن دوراازکناریکدیگردیده اند،دراین باره چیست

 

می خواستم ازآنهابپرسم

 

آیابیادنمی آوریدروبروشدن در دریچه خان یک ببخشیددرازدهام خیابا ،

 

یک اشتباه گرفته اید...

 

درگوشی تلفن را ؟

 

اماپاسخشان رامی دانم !

 

نه

 

چیزی رابه یادنمی آوریم ؟

 

درشگفت می مانند اگربدانندکه سالهابازیچه تقدیربوده اند

 

تقدیری که هنوزمبدل به سرنوشت نشده است

 

تقذدیری که آن دورابه هم نزدیک می کرد،سدراه شان می شد

 

خنده شیتنت انگیزرافرومی خوردوکنارمی رود!

 

نشانه های گنگی هم بود

 

برگ درختی ازشانه ای بر شانه ی  دیگرپروازکرده باشد

 

وچیزی که یکی گم کرده دیگری پیداکرده وبرداشته ؟

 

شایدتوپی دربوته های کودکی

 

دست گیره ی درهاوزنگ هایی یکی لمس کرده

 

واندکی بعددیگری!

 

چمدانهایی همسایه دریک انبار

 

شایدم شبی هردویک خواب دیده باشند

 

خوابی که بیدارشان کرده وبعدناپدیدشده !

 

هرآغازی ادامه است...

 

وکتاب حوادث همیشه ازنیمه گشوده می شود

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

همیشه میگفتم ...طلوع رو دوست دارم ؛ زندگی رودوست دارم، اما میدونی ..راستشو بخوای ... طلوع رو توی نگاه چشمای قشنگت... و زندگی رو در کنارت میخوام ...
دوست دارم یه شب تا صبح بشینم و فقط چشماتو نگا کنم تا باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودنتو..
.یعنی اون شب میآد....؟

وقتی معلم پرسید که عشق چند بخشه زود دستمو بردم                           
بالا گفتم یک بخشه ،اما از وقتی تو رو شنا ختم                              
فهمیدم                                                     
عشق سه بخشه. اول این که آتش دیدن تو                                
دوم این که شوق با تو بودن                                     
سوم این که اندوه بی تو بودن                                    

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

بنام آنکه تورابرای رنج کشیدن من آفرید

می نویسم ازبادکه آرزوهاراباخودبرد

می نیسم ازبادی که آرزوهای بزرگ و

کوچک من راباخودبه شهرآرزوهابرد

آرزوهایم گرچه دوست داشتنی بودولی

بربادرفت تابتوانم دوروی زندگی رادریابم

آرزوهایی که سرسختانه برای رسیدن به

آنهابامشکلات زندگی مبارزه کردم ودرانتظار

آنهابودم ولی افسوس که سرنوشت چنین است

ومن بازهم امیدواربه زندگی باآرزهایی نو

درانتظاربرآورده شدن آنها می مانم

در اتاقم به تنهایی حبس می شوم ! آینه حضور مرا درک میکند .در مقابل می ایستمو به او می گویم ؛ آرام باش تنها منم و یک دریا سکوت چو سکوت شیرینی ! تار موهایم که گرد شانه ام پیچیده! قاب عکسی خالی از حضورم . تجمع آرزوهایم در کلکسیون روزگار !
و تو نیستی و نمی بینی چگونه پیچک تنهایی ام تا به بی نهایت!! هست!! 

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

عشق ايستادن زير باران نيست ؛
خيس شدن با هم نيست ؛
عشق آن است كه يكي براي ديگري چتري شود 
و او هيچوقت نداند كه چرا خيس نشد...

باسكوت مي توان نگاه را معنا كرد  و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

 بر ماسه ها نوشتم: درياي هستي من از عشق توست سرشار،
اين را به ياد بسپار!
بر ماسه ها نوشتي: اي همزبان ديرين اين آرزوي پاکي است،

اما به باد بسپار!

 

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

 

پائیزرادوست دارم چون فصل غم است

 

غم رادوست دارم چون اشک دل است

 

اشک رادوست دارم چون گواه دل است

 

دل رادوست دارم چون عشق رابه من آموخت

 

عشق رادوست دارم چون تورابامن آشناکرد

 

ودرآخرتورادوست دارم بی آنکه بدانم چرا

 

 

 

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم

مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم

مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم

مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم

مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم

مي‌تونم رو شونه‌هاي مردنت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم

مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم

مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم

مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم

مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره

مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره

مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده

مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده

مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه

مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه

مي‌تونه وجود سرد و خست

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

 

رتو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم  عاشق و مثل دست سپیده پر از تولد نوری عشقی به روی پونه
تو مثل نم باران لطیف و پا ک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذابه عشقی در انتظار رسید ن
گلی ز عاطفه چید ن در امتداد نوازش
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت تو
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
پر از شکوفه خواندن تو مثل لطف بهاری
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
هستی مرا به نام صدا کن تو مثل هر چه که
وقت صبح دعا کن برای این دل سرگشته

 

 

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

 


چی میشه خواب من و تو به حقیقت بشه تعبیر
چی میشه جداییها رونذاریم به پای تقدیر
نکنه خدا نکرده کسی از ما بی وفا شه
بشینه دعا کنه کاش از اون یکی جدا شه
نکنه دلا و حرف هامون فاصله باشه
نکنه دلا همیشه سرد و بی حوصله باشه
رسمه که چی بنویسن واسه آخرای نامه؟
راستی تو موافقی من، بازم بدم ادامه ؟
عزیزم یه چیز دیگه مهربونی ها چه ریزن

 

 

 

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست

اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست

چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود

چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست

دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست

همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست

نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد

هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست

تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست

مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست

هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست

         دل من جوون مي شه وقتي صداتو مي شنوم 
شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

ردی از عشق به روی دل من جا مانده

دهن درد به بلعیدن من وامانده

از گل سرخ بجویید که پرپر شده است

از گل یاس بگویید که تنها مانده

خسته ام می روم برسم، اما تا دریا

موج، هم خاطره ای است که از ما مانده

همه هستی خود را دادم پای عشق تو

عمر هم رفت ولی باز تمنا مانده

گرچه امروز هم انگار چو دیروز گذشت

باز می گفت کسی باش که فردا مانده

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

درد بزرگی داشت

بزرگترین ،دیوانه کننده ترین ومطلوب ترین درد...

دردعشق

زندگی می کرد ودرتب توانسوزاین درد...

می سوخت ومی لپید ،دربستراشکها

بخاطر درد بزرگی که داشت

ویکوقت که تصور می کرد،بخواب رفته است

او دیگردرتب شعله ها،خاکستر شده بود

اودیگرازآن خواب بیدار نشد...

بخاطردر بزرگی که داشت

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

من احساس می کنم که نه پنجاه ساله نه یکصدساله بلکه همیشه ساله ام

شب گذشته د رعالم خودبه آغازهمیشه برگشتم وخودم راد رآسمانها

یافتم د رآسمانها د رصف  بیکرانی ازموجودات منتظربه دریافت

پروانه تولد ،درانتظا رد ریافت پروانهی تولد بود م.اما نوبت به من که

رسید پروا نه هاتمام شد...

مرا بصف دیگر فرستادند : صف درختها

ازآنجاییکه ته صف قرارگرفتم ،درخت هم نشدم

بناشد مرا به صف دیگری حواله بدهند ،امااز بخت بد صف

دیگری وجودنداشت نتیجه آن شد که منا ند م تنها

یکی از فرشتگا ن خدا دلش بحا ل زاروتوارم سوخت نگاهی به نگا ه

آشفته ام افکند وگفت : توهمین طوری بدون پروانه بر ،توهم برگی!

خوستم بپرسم برگ چه درختی ؟برگ کدامین درخت؟اما فرشته ناپدید

شده بود

من برگی خانه بردوشم ولگرد،که د ربینها یت همیشه هیچ درختی صاحبش نیست

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

 

هیچ کس رانداشت

وهیچ ناکسی را

به باغها پناه برد

به تمامی درختای ازریشه رمیده ی آفتاب ندیده

به خاک افتاده گلهای خزان زده ی پاییزروییده

گفت : باورتان بادکه من باغبانم

مسخره اش کردند

بهدریا پناه برد

مسحورازخود رمیدنها،خرامیدنها

ودربسترتبدارسواحل

آرمیدنهای امواج

باورتان باد،من بادبانم

مسخره اش کردند

به آسمان پناه برد

مقهورعظمت ستاره های سیاره سازو

زندگی پردازو

همیشه سرزنده

به تمام ابرهای خانه بردوش وپراکنده

گفت : باورتان باد

من اشک ازدیده فرونغلطیده ی آسمانم

مسخره اش کردند

به کتابهای تالیف نشده پنا ه برد

گفت : من نه باغبانم ،

نه ازیادرفته ی سرشک دیده آسمان

که من روی کارنیامده ی یک داستانم

مسخره اش کردند

به خودش پنا ه برد

گفت : باورت باد ،من توام...

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

تصویرکشی،کشیدتصویرمرا

گفتم: که دلیل این کارچه بود

گفتا:پی عکس مجنون گشتم

دیدم که زتودیوانه ترهیچ نبود

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

می خواستم شب باشدتاستارگانم برتوبتابند

می خواستم غروب باشدتاسرخی افق من چشمانت رانوازش کند

می خواستم ابرباشم تابارانم برکویرقلب ببارد

افسسوکه شبم رابی ستاره ،غروبم رابی افق وابرم رابی باران کردی

وسرانجام قلبم راخاکسترکردی وخاکسترش رابه بادهاسپردی

اماای کاش گلدان سنگی قلبت رابااین خاک پرمی کردی

 

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

اگرمی دانستم درپس هرسلامی خداحافظی است

هرگزسلامت نمی کردم

اگرمی دانستم درپس هرآشنایی جدای است

هرگزآشنانمی شودم

اگرمی دانستم درپس هرخنده ای گریه ای است

هرگزنمی خندیدم

حالاکه سلامت کردم،آشناشدم وخندیدم

پس بدان که دوستت دارم

 

گفتی به من بی دست وپا چیزی نگفتم

گفتی بروگفتی بیاچیزی نگفتم

صدبارکشتی وخونم ریختی چیزی نگفتم

یک بارهم از خون بها چیزی نگفتم

گفتی مباداباگسی حرفی بگویی

به خلوت باخداچیزی نگفتم

امافقط یک چیزرابایدبگویم

که ازمن نپرسیدی چراچیزی نگفتی

…………………………………………………………… 

نسیم ازسوزدل گفتم قلم را

بیابنویس غم های دلم را

قلم نالیدوگفت ای جان جانان

ندارم طاقت این کوه غم را

خداوندانکردم من گناهی

فقط کردم به چشمانش نگاهی

اگرباشدنگاه من گناهی

مجازاتم کن هرجورکه خواهی

خداونداتوهردردی طبیبی

بجز درداسیری وغریبی

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir