تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

 

سلام به دوستان عزیزم

 

امیدارم خوب باشید وهرجایی هستید تنهایی یارتون نباشه

 

من مسعود هستم دوست آقا محمدرضا دوست که نه آخه ما از وقتی همدیگرروپیداکردیم

 

شدیم یک روح توی دوتا بدن وازمحمدرضا جان عزیرواسه اینکه این فرصت رو واسم پیش اورد

 

تا بتونم حرفم رو بزنم ممنونم...!

 

زندگی امروز آغاز می شود و در امتداد فردا می نگرد می بالد و احیا می شود و باز می آغازد. آن نیست که انجام داده ای و ان که بوده ای آنجاست که خواهی شد و مسئله اینجاست.

 

 

 

چه دنیای زیبایی بود اگه آدما پای عهدی که دادن می موندن

 

یا اگه نمی تونن با کسی عهدنکنن

 

و اگه عاشق نیستن ادعای عاشقی نکنن وکلمات دوست دارمو فدات شمو بدونه تو میمیرموعاشقتمو

 

خیلی حرفای دیگه رو به دورغ نگن  تا جایی که هر جا این کلمات رومی شنوم حالم بهم بخوره...

 

 چی می شد

 

وقت رفتنش حداقل بام روراست بود عشقمو به موقعیت و پول

 

نفروشه بعدشم بگه منوببخش سرنوشت اینو رقم زده واسمون

 

باورکن مجبورم!!!!!!!! آره درسته آدما اگه کارا واشتباهاتشونو

 

پای سرنوشت نزارن پای کی می تونن بنویسن


کاری کنه ازعشق این واژه ی مقدس متنفر شم ودیگه هیچوقت نتونم باورش کنم

 

با اون همه غرور احساس حقارت کنم منی که همه چیزو پاش گذاشتم منی جزاون کسی روندیدم

 

منی که واسه رسیدن بهش هر کاری کردم ومنی که...

 

و اونکه خیلی ساده از همه چیزگذ شتو دل به کسی دیگه بست وچه زود همه ی خاطراتمونو خاک کرد

 

 

متاسفم واسه خودمو دل سادم که اینقدر زود دل به عشق نداشته ودروغینش داد

 

عشقی که واسم رویا نبوداما خیلی زود تبدیل به سراب شد

 

جایکه تمام امیدوآرزوهام روبه قعر گورستان فراموشی کشوند....

 

جایی که خودم روهم ازیاد بردم...

 

 

 

 

باز هم برای تو می نویسم... برای تو و برای قلبی که برای تو میزنه دوست دارم برات بنویسم.دوست دارم که بیشتر بدونی چقدر دوست دارم ولی کجاست حرفی برای نوشتن از تو؟ ای عزیز تر از جان من..من کلماتم را در وجود تو جا گذاشته ام. تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد. اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تار عشق

 می اندازد.

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.  یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه.

 

 

 

یادت میاد روزی که اون گل رو بهم دادی گفتی که
گلها بی معرفتن
زود خشک میشن
زود از پیش ادم میرن
ولی اشتباه کردی چون گلی که بهم دادی اینجاست رو به روم روی دیوار
یه کمی خشک شده ولی ترکم نکرده
باهام مونده.....ولی تو.....
گل هست اما تو نیستی
تو رفتی
تو بی وفاتر بودی....

 

 

 

حالامن عشق فراموش شودت واست می نویسه....ماکه رفتیم بعدازاین خوش بایارت باش...

 

این سالها نیست که عمر ما را می سازد بلکه لحظه هاست

 

همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش


چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضا کنی


چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایستی

 

یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir