تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

حال که تنها می توانم بنویسم از حالی که دیگر حال نیست ،

 این تنها کار که ابزارش در دست من است، می نویسم از

 آرزوهای برباد رفته تا تسکین کاش هایم شود . روزی در جواب

کسی که یادم نیست که بود و نوشته بود اگر خدا بودم کسی

گرسنه نمی خوابید، دردمندی به درد هایش عادت نمی

کرد،خسته از راهی برای لحظه ای آرامش ،سایه از ناکسان

کرایه نمی کرد،کودکی حسرت آغوش نداشت،دستان مرد

خانه ای خالی نمی ماند ،زنی شرافتش را حراج لقمه ای نان

نمی کرد و... نوشتم : خدا باش. اکنون اما ، با تمام وجود می

 خواهم خدایی باشد تا خداوندی ناکرده ما را جبران کند .

چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir