تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

روزی که آخرین نگاهت را در چشمانم انداختی را فراموش نخواهم کرد...

روزی که با گرمای دستانت، دستان سردم را به رسم محبت لمس کردی را فراموش نخواهم کرد...

روزی که صدای نفسهایت در گوشم طنین انداز بود را فراموش نخواهم کرد...

روزی که به من با صفای همیشگیت که اکنون رنگی به خود ندارد گفتی از خدا تمنای رفاقتی ابدی برایمان می خواهی را هرگز فراموش نخواهم کرد...

آخرین باری که صدای گرمت، گرمابخش وجودم بود و در تکه تکه ذهنم جاری گشت را فراموش نخواهم کرد...

دلم ابری بود و چشمانم همانند باران بهاری می بارید...و من با خود می اندیشیدم، آری می اندیشیدم که آیا کسی جز تو می تواند در جاده زندگی همسفر لحظه لحظه هایم باشد...

اما افسوس که تو در فصل شکوفه ها برای همیشه ترکم کردی و رفتی تا من همواره بر سر مزار خاطرات فصل بروم و اشک بریزم...

خیال مکن که خیالم تهی از خیال توست...نه، هرگز!!!

 فقط به حرمت متانت غرورمان است که سکوت می کنم، سکوتی به اندازه تمام فرداها و آن قدر بی صدا می مانم.

 که شاید تو دوباره در فصل شکوفه ها برگردی و برای همیشه به کنارم بیایی و تا ابد در کنارم بمانی.....

                                                 اگر روزي 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

 اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

 اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد!

جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦ | ٤:٤٤ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir