تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

اگرمی دانستم درپس هرسلامی خداحافظی است

هرگزسلامت نمی کردم

اگرمی دانستم درپس هرآشنایی جدای است

هرگزآشنانمی شودم

اگرمی دانستم درپس هرخنده ای گریه ای است

هرگزنمی خندیدم

حالاکه سلامت کردم،آشناشدم وخندیدم

پس بدان که دوستت دارم

 

گفتی به من بی دست وپا چیزی نگفتم

گفتی بروگفتی بیاچیزی نگفتم

صدبارکشتی وخونم ریختی چیزی نگفتم

یک بارهم از خون بها چیزی نگفتم

گفتی مباداباگسی حرفی بگویی

به خلوت باخداچیزی نگفتم

امافقط یک چیزرابایدبگویم

که ازمن نپرسیدی چراچیزی نگفتی

…………………………………………………………… 

نسیم ازسوزدل گفتم قلم را

بیابنویس غم های دلم را

قلم نالیدوگفت ای جان جانان

ندارم طاقت این کوه غم را

خداوندانکردم من گناهی

فقط کردم به چشمانش نگاهی

اگرباشدنگاه من گناهی

مجازاتم کن هرجورکه خواهی

خداونداتوهردردی طبیبی

بجز درداسیری وغریبی

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir