تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

هیچ کس رانداشت

وهیچ ناکسی را

به باغها پناه برد

به تمامی درختای ازریشه رمیده ی آفتاب ندیده

به خاک افتاده گلهای خزان زده ی پاییزروییده

گفت : باورتان بادکه من باغبانم

مسخره اش کردند

بهدریا پناه برد

مسحورازخود رمیدنها،خرامیدنها

ودربسترتبدارسواحل

آرمیدنهای امواج

باورتان باد،من بادبانم

مسخره اش کردند

به آسمان پناه برد

مقهورعظمت ستاره های سیاره سازو

زندگی پردازو

همیشه سرزنده

به تمام ابرهای خانه بردوش وپراکنده

گفت : باورتان باد

من اشک ازدیده فرونغلطیده ی آسمانم

مسخره اش کردند

به کتابهای تالیف نشده پنا ه برد

گفت : من نه باغبانم ،

نه ازیادرفته ی سرشک دیده آسمان

که من روی کارنیامده ی یک داستانم

مسخره اش کردند

به خودش پنا ه برد

گفت : باورت باد ،من توام...

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir