تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

من احساس می کنم که نه پنجاه ساله نه یکصدساله بلکه همیشه ساله ام

شب گذشته د رعالم خودبه آغازهمیشه برگشتم وخودم راد رآسمانها

یافتم د رآسمانها د رصف  بیکرانی ازموجودات منتظربه دریافت

پروانه تولد ،درانتظا رد ریافت پروانهی تولد بود م.اما نوبت به من که

رسید پروا نه هاتمام شد...

مرا بصف دیگر فرستادند : صف درختها

ازآنجاییکه ته صف قرارگرفتم ،درخت هم نشدم

بناشد مرا به صف دیگری حواله بدهند ،امااز بخت بد صف

دیگری وجودنداشت نتیجه آن شد که منا ند م تنها

یکی از فرشتگا ن خدا دلش بحا ل زاروتوارم سوخت نگاهی به نگا ه

آشفته ام افکند وگفت : توهمین طوری بدون پروانه بر ،توهم برگی!

خوستم بپرسم برگ چه درختی ؟برگ کدامین درخت؟اما فرشته ناپدید

شده بود

من برگی خانه بردوشم ولگرد،که د ربینها یت همیشه هیچ درختی صاحبش نیست

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir