تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

بنام آنکه تورابرای رنج کشیدن من آفرید

می نویسم ازبادکه آرزوهاراباخودبرد

می نیسم ازبادی که آرزوهای بزرگ و

کوچک من راباخودبه شهرآرزوهابرد

آرزوهایم گرچه دوست داشتنی بودولی

بربادرفت تابتوانم دوروی زندگی رادریابم

آرزوهایی که سرسختانه برای رسیدن به

آنهابامشکلات زندگی مبارزه کردم ودرانتظار

آنهابودم ولی افسوس که سرنوشت چنین است

ومن بازهم امیدواربه زندگی باآرزهایی نو

درانتظاربرآورده شدن آنها می مانم

در اتاقم به تنهایی حبس می شوم ! آینه حضور مرا درک میکند .در مقابل می ایستمو به او می گویم ؛ آرام باش تنها منم و یک دریا سکوت چو سکوت شیرینی ! تار موهایم که گرد شانه ام پیچیده! قاب عکسی خالی از حضورم . تجمع آرزوهایم در کلکسیون روزگار !
و تو نیستی و نمی بینی چگونه پیچک تنهایی ام تا به بی نهایت!! هست!! 

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir