تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

 

هردوگمان می کردندکه حسی آنی آنان را به یکدیگرپیوندداده است

 

این گمان زیباست ، اماتردیدزیباتراست

 

گمان می کردندهرگزچیزی میانشان نبوده است

 

چراکه یکدیگررانمی شناخته اند

 

امابایددید

 

عقیده خیابانها،پلکان وراهروهاکه شایدسالهاپیش

 

عبورآن دوراازکناریکدیگردیده اند،دراین باره چیست

 

می خواستم ازآنهابپرسم

 

آیابیادنمی آوریدروبروشدن در دریچه خان یک ببخشیددرازدهام خیابا ،

 

یک اشتباه گرفته اید...

 

درگوشی تلفن را ؟

 

اماپاسخشان رامی دانم !

 

نه

 

چیزی رابه یادنمی آوریم ؟

 

درشگفت می مانند اگربدانندکه سالهابازیچه تقدیربوده اند

 

تقدیری که هنوزمبدل به سرنوشت نشده است

 

تقذدیری که آن دورابه هم نزدیک می کرد،سدراه شان می شد

 

خنده شیتنت انگیزرافرومی خوردوکنارمی رود!

 

نشانه های گنگی هم بود

 

برگ درختی ازشانه ای بر شانه ی  دیگرپروازکرده باشد

 

وچیزی که یکی گم کرده دیگری پیداکرده وبرداشته ؟

 

شایدتوپی دربوته های کودکی

 

دست گیره ی درهاوزنگ هایی یکی لمس کرده

 

واندکی بعددیگری!

 

چمدانهایی همسایه دریک انبار

 

شایدم شبی هردویک خواب دیده باشند

 

خوابی که بیدارشان کرده وبعدناپدیدشده !

 

هرآغازی ادامه است...

 

وکتاب حوادث همیشه ازنیمه گشوده می شود

شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir