تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

عشق شیرینش مرا فرهاد کرد او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد
او به شد لیلا و ما مجنون روی ماه او
قلب ویران مرا آباد کرد
نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود قبل از او دنیا برایم این چنین زیبا نبود
بعد از او هم زندگی هست
ولیکن تلخ تلخ
بعد از این زندگی دیگر چه سود؟
با اشاره به تو می گم که دلم عشق تو داره
می ترسم ندونی و پیمونه عمر منم دوام نیاره
می ترسم نخونی آخر حرف نا تمام چشمام
شایدم نداری باور گرمی حرف و نفسهام
می ترسم فکر کنی عشقم هوسه همش سرابه
عشقی که توش خدا نباشه قصریه اما خرابه
می ترسم قصه این دل بشه افسانه دوران
نظار تا ابد بمونم تک و تنها توی زندان
می ترسم صدای قلبم نرسه به گوش قلبت
بشم اواره به شهرها باز نگی آخر تو حرفت

 

__________________
در هر چه پر عشق است تهی دستم کن
در عشق خودت نیست کن و هستم کن

جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir