تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

این پست رو به درخواست یکی ازدوستان گذاشتم خواهشن نظربدیدآخه اونه که نظراتتون رومی خونه

 

 

من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاریکی تلخی داشت

به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم

ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نیومدی

همان لحظه که خورشید خانم داشت می رفت

به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی

و لی نمیدانستم که به زیبا یهای دنیا نباید دل بست

به تویی که زیبایی محض بودی

آنروز غروب عشق من بود

من فهمیدم که وعده گلرخان وفایی ندارد

شکوه هایی که از تو داشتم به فراموشی سپردم

و گفتم که باید او را زخاطر برد

خورشید رفت و شب امد

ولی من هنوز روز را ندیده ام

اگر هر غروب طلوعی دارد

ولی این غروب طلوعی ندارد

حالا دیگر من مانده ام و یک دنیا تاریکی

غروب عشق اگر غمگین بود

ولی برایم دوست داشتنی بود

 

 

سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir