تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

این پست رو به درخواست یکی ازدوستان گذاشتم خواهشن نظربدیدآخه اونه که نظراتتون رومی خونه

البته منم نظرات رومی خونم.....

آخرین روز زندگیم چه زیباست

روزی که به آغوش آن همیشه مهربان بپیوندم

روز رفتن چه زیباست

آنگاه که جز پرندگان دگر کسی نیست که تابوتم را رهسپار عرش نماید

روزی که می روم همه از من آسوده و من از همه

آنگاه که آسمان آغوش بازش را برایم باز کند، آغوش زمین رهایم خواهد کرد

منتظر آن روزم که بی صبرانه دنیا را ترک گویم

جام زهری که از نوشیدن شراب زندگی برایم گواراتر است

روی سنگ نشانی که بر اوج تابوتم می گذارند خواهند نوشت:

زنگیش تلخ سرد و اندوهبار گذشت...

نه زنده بودنش توفیری به حال اطرافیانش داشت و نه نیستیش

شبش پر از اندوه ماه و سحرش بی نگاه ناز نسترنش گذشت

قصه ی زندگیش ناباوری بود و سردی هر آنکه بر او تکیه کرد

ترانه اش از نسیم یارش پر شد و از عشق یارش تهی

در آخر می نویسند:

خورشید و ماه را برای طلب بخشش بر سر مزارش بخوانید که شرمش می شود از آنچه کرده

او با بغض های قدیمی

زخم های رنگین

دل خونینش و پر و بالی بسته

لب فرو بست

خندید...

درونش را پر گریه ساخت

و فقط گریه کرد...


 

سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧ | ۱:۳٤ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir