تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدنت یه کوله باره شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خورده کم تر گله کن

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir