تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

شیمیایی

 

یک دست کاسه ای آب قرآن به دست دیگر  می گفت با نگاهش: برخیز جان مادر!

 

بگذار تا دوباره سیرت ببینم امروز شاید که از نگاهت رازی بچینم امروز

 

در مخمل نگاهت با من بگو چه داری شاید دلم گره خوردبا آن نگاه،آری

 

پاشید کاسه ای آب در امتداد راهش برکوچه هاچه ماند! زین پس فقط نگاهش

 

فصل شکفتنش بوداما به جنگ برخورداو نوجوانی اش را با خود به جبهه ها برد

 

تیروکمان به شانه با شوق مثل آرشاو ساده و صمیمی رفت و گذشت از آتش

 

 گفتند:شعله شعله پیچید گاز خردلبر مخمل تنش آه تاول به روی تاول

 

برگشت بی هیاهو مثل گذشته، خاکیآویز خانه ی اوست تنها فقط پلاکی

 

 هر چند روی این تخت چشم انتظار مانده ست اما برای رفتن او بی قرار مانده ست

 

هر روز در گلویش آواز رود جاری ستحتی هوای خانه با نام او بهاری ست

 

 هر روز می نویسد مشق شهادتش راباید که پاس داریم ای دوست حرمتش را

 

  برگرفته از  ماهنامه شاهد جوان (رحمتی )

پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦ | ٢:۱۱ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir