تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

تقديم به کسي که بودنش دليله بودنم شد و اگه يه روز نباشه ديگه زندگي هم

نيست چون با بودنش زندگي معنا و هدف پيدا کرد

 

 

 

 

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر چه در طبيعت است کمک بگيرم از يک گل سرخ تنها در بيشه اي بي نشان از کبوتري که در ابر ها لانه دارد. از چشمه اي زلال آنقدر زلال که انسان حيفش آيد قطره اي از آن بنوشد از شاپرکي که صداي خود را صيقلي داده از پروانه اي که هر روز زيباتر ميشود از کوهي که هيچ پايي به قله اش نرسيده از دريايي که دستي کاکل موجهايش را لمس نکرده از قصه اي که هيچ گوشي آن را نشنيده و از تصويري که هيچ نقاشي آن را نکشيده است.

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر آنچه در کاينات است کمک بگيرم دوست دارم ستاره ها را آب کنم و به جاي جوهر در قلم بريزم تا کلمه هايم نوراني شوند. دوست دارم در خلوترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را براي تو بنويسم دلم نميخواهد هيچ کس حتي فرشته هايي که در دو طرف شانه هايم زندگي مي کنند حر فهايم را بشنوند.

من تو را در همه اي کاش هايم ميبينم. تو را در همه دلواپسي ها و دلشور هايم در اشکها و شاديهاي کودکانه ام در حسرتها و آهها و در سوزو گدازهايم ميبينم من هر دري را به اميد آمدن تو باز ميکنم و هر دفتر چه اي به اميد خواندن نام تو ورق ميزنم با کلمه هاي نمي توانم حرف بزنم کاش حرفهاي ساکتم را ميشنيدي حرفهاي که در چشمهايم زندگي ميکنند. حرفهايي که هيچ گاه نتوانستم بر زبان بياورم . به آويشن و سوسن و شبنم اين حرفها سالها ست که منتظرند به تو برسند. مي خواهم برايت آسماني بسازم و خورشيدي که هيچ گاه غروب نکند مي خواهم برايت کهکشاني بسازم که هيچ فرشته اي به آنجا نرسيده باشد مي خواهم قلبم شعله اي گيرا باشد و من در پرتو آن تا روز قيامت بسوزم و تو را تما شا کنم

پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦ | ٢:۱٩ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir