تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم

از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود

و زمین در وسعتش هیچ نداشت

بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ

ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

 در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع

..........................................................................................

 

ای که منم عاشق تو

هیچ نمی توان گفت در این سیاهی دروغ

 هیچ نمی توان سرود در این سیاهی سکوت

باز به این و آن نگر مژده رسد به بی خبر

باز همی به من نگر ای که تویی پر ز خبر

 باز کلام من شده این که تویی عاشق من

چشم ببند به این و آن ای که تویی عاشق من

من که به چشم دیده ام داغ جدایی تو را

این که به من نظر کنی یا که به آن نظر کنی

هیچ نمی شود نگاه , نگاه من به چشم تو

ای که همه عاشق تو ای که همه فدای تو

من به فدای روی تو جان منم ز دست تو 

جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | محمدرضاهرمزی | نظرات () |

www . night Skin . ir