این پست رو به درخواست یکی ازدوستان گذاشتم خواهشن نظربدیدآخه اونه که نظراتتون روم

 

این پست رو به درخواست یکی ازدوستان گذاشتم خواهشن نظربدیدآخه اونه که نظراتتون رومی خونه

 

 

من بودم وغروبیسرخکه نشان از تاریکی تلخی داشت

به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم

ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نیومدی

همان لحظه که خورشید خانم داشت می رفت

به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی

و لی نمیدانستم که به زیبا یهای دنیا نباید دل بست

به تویی که زیبایی محض بودی

آنروزغروب عشق من بود

من فهمیدم که وعده گلرخان وفایی ندارد

شکوه هایی که از تو داشتم به فراموشی سپردم

و گفتم که باید او را زخاطر برد

خورشید رفت و شب امد

ولی من هنوز روز را ندیده ام

اگر هرغروبطلوعی دارد

ولی اینغروبطلوعی ندارد

حالا دیگر من مانده ام و یک دنیا تاریکی

غروبعشق اگر غمگین بود

ولی برایم دوست داشتنی بود

 

 

/ 2 نظر / 20 بازدید
شیدا

ممنون خوب بود.

!

به كدام وعده دل مي دهي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟كدامين خاطره را مي خواهي فراموش كني؟نه.نه من نه تو هيچيك نمي توانيم. هنوز خورشيد طلوع مي كند و هنوز روزنه هايي از اميد از ديداري كوتاه وجود دارد...