بنام آنکه تورابرای رنج کشیدن من آفرید

می نویسم ازبادکه آرزوهاراباخودبرد

می نیسم ازبادی که آرزوهای بزرگ و

کوچک من راباخودبه شهرآرزوهابرد

آرزوهایم گرچه دوست داشتنی بودولی

بربادرفت تابتوانم دوروی زندگی رادریابم

آرزوهایی که سرسختانه برای رسیدن به

آنهابامشکلات زندگی مبارزه کردم ودرانتظار

آنهابودم ولی افسوس که سرنوشت چنین است

ومن بازهم امیدواربه زندگی باآرزهایی نو

درانتظاربرآورده شدن آنها می مانم

در اتاقم به تنهایی حبس می شوم ! آینه حضور مرا درک میکند .در مقابل می ایستمو به او می گویم ؛ آرام باش تنها منم و یک دریا سکوت چو سکوت شیرینی ! تار موهایم که گرد شانه ام پیچیده! قاب عکسی خالی از حضورم . تجمع آرزوهایم در کلکسیون روزگار !
و تو نیستی و نمی بینی چگونه پیچک تنهایی ام تا به بی نهایت!! هست!! 

34hhul4.jpg

/ 3 نظر / 8 بازدید
رها

شب هاي زمستاني قلبم را چراغي نيست و ظلمت روحم را روشنايي، و در انزواي تنهاييم كور سوي اميدي نمي بينم چه بسا شبها كه دلتنگي صورتم را شسته و چه بسا روز ها كه بي قرارت بودم.غم هجران لحظه به لحظه تكه ها نرم مي كرد و هيچ كس راز تنهاييم را نفهميد. اما تو كه مي داني ، ميداني دلم تنگ است

رها

دیدی؟ باد و باران دست به دست یکدیگر نامه ها و ترانه های عاشقانه ام به تو را که با شور و اشتیاق کودکی در زیر درخت سیب سبز و تنومند باغمان برایت به خاک سپرده بودم باخود بردند؟!........ نمی دانم.... شاید تو.. باغ را هم وداع گفته ای

پريناز

قلب تو هر کجا باشد گنج تو هم همانجاست. ممنون که به ما هم سر زدی.من هر روز آپ هستم.پيشم بيا.